محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3069
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « او را بكش . » على بن حسين گفت : « پس اين زنان را به كى مىسپارى ؟ » و زينب عمه اش در او آويخت و گفت : « اى ابن زياد ! از ما دست بدار ، مگر از خونهاى ما سير نشده اى ، مگر كسى از ما به جاى نهاده اى ؟ » گويد : او را به بر گرفت و گفت : « ترا به خدا اگر ايمان دارى ، اگر او را مىكشى مرا نيز با وى بكش . » گويد : على بانگ زد كه اى ابن زياد اگر ميان تو و اين زنان خويشاونداى هست ، يك مرد پرهيزكار را با آنها بفرست كه مسلمانوار همراه آنها باشد . گويد : ابن زياد لختى در او نگريست آنگاه به كسان نگريست و گفت : « شگفتا از خويشاوندى ، به خدا مىدانم كه خوش دارد اگر يسر را مىكشم او را نيز با وى بكشم ، پسر را واگذاريد ، با زنانت همراه باش . » حميد بن مسلم گويد : وقتى عبيد الله به قصر آمد و كسان به نزد وى رفتند ، نداى نماز جماعت داده شد و كسان در مسجد اعظم فراهم شدند ابن زياد به منبر رفت و گفت : « حمد خدايى را كه حق و اهل حق را غلبه داد و امير مؤمنان يزيد بن معاويه و دستهء وى را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو حسين بن على و شيعهء وى را بكشت . » گويد : ابن زياد اين سخن را به سر نبرده بود كه عبد الله بن عفيف ازدى غامدى و البى از جاى جست ، وى از شيعيان على كرم الله وجهه بود ، در جنگ جمل همراه على بود و چشم چپش از دست رفت ، در جنگ صفين ضربتى به سرش خورد و چشم ديگرش از دست برفت ، پيوسته در مسجد اعظم بود و تا هنگام شب آنجا نماز مىكرد و آنگاه مىرفت . گويد : وقتى ابن عفيف گفتار ابن زياد را شنيد گفت : « اى پسر مرجانه ، دروغگو پسر دروغگو تويى و پدرت و آنكه ترا ولايتدار كرد و پدرش . اى پسر مرجانه ، فرزندان انبيا را مىكشيد و سخن صديقان مىگوييد ؟ »